در کنار پدرم
سال ۱۴۰۳ نوه ها در خانهی مامان جون جمع شده اند محمد حسن دوماه ونیم است به جمع ما اضافه شده فاطمه اکنون کنار من نشسته و نگاه می کند این روزها او خیلی کمک حال من است و در حالی که تغییرات روزهای مهم زندگی اش یعنی نوجوانی را سپری میکند ، تجربه داداش نوزاد کوچولو را با این شعر طی میکند بشه منه فداش بشم منه قربونش بشم منه بشه خودمه بشه مامانش بشه بابایش. چون دیگر دیر وقت است و خستگی دوساعت پیاده روی مستقیمی بعد ازظهر درتنمان مانده باید برویم بخوابیم ...






